مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
438
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خود با تو بگويم . ساعد گفت : ترا به خدا سوگند مىدهم كه از من شرم مدار و ماجرى با من بگو . كه من غلام و وزير توام . سيف الملوك گفت : بيا و برين صورت نظر كن . ساعد پيش رفته ، در آن صورت ساعتى تأمل كرده ، ديد كه در سر آن صورت با لؤلؤ منظوم نوشتهاند كه : اين صورت بديع الجمال ، دختر شماخ ابن شاروخ ، ملك جنيان است كه ايشان در شهر بابل در بستان ارم ابن عاد 46 منزل دارند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و شصت و سيم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، سيف الملوك و وزير او ساعد چون صورت بديع الجمال ، دختر ملك شماخ را بديدند ، وزير ساعد گفت : اى ملك ، خداوند اين صورت مىشناسى تا او را جستجو كنيم ؟ سيف الملوك گفت : لا و اللّه . نميشناسم . ساعد گفت : بيا و اين نوشته بخوان . سيف الملوك پيش آمده ، آنچه بر تاج او نوشته بودند ، برخواند و مضمون بدانست و فرياد بركشيد . ساعد گفت : اى برادر ، اگر خداوند اين صورت كه بديع الجمال نام دارد ، بجهان اندر موجود باشد ، من در طلب او بكوشم و ترا به مقصود برسانم . اكنون اى برادر ، ترا به خدا سوگند مىدهم كه گريستن بگذار تا بزرگان دولت به خدمت حاضر شوند . پس از آن بازرگانان و سياحان حاضر آور و صفت اين شهر از ايشان بازپرس . شايد كسى ما را بدان شهر و بباغ ارم دلالت كند . پس چون بامداد شد ، سيف الملوك برخاسته ، بر تخت بنشست و آن قبا از خود دور نميكرد . آنگاه اميران و حاجبان و لشگريان حاضر آمدند . چون ديوان منظم شد ، سيف الملوك با وزير خود گفت : حاضران را بگو كه ملك دوش نخفته و از بيدارى ، رنجور است . وزير ، گفتهء ملك بايشان بگفت . چون ملك عاصم اين سخن بشنيد ، خاطرش مشوش گفت . حكيمان و منجمان نزد